داستان

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
Poem:
Poem:
پاهای سست و ناتوانم را نمی فهمید  
برباد می رفتم خزانم را نمی فهمید 
رسوای عالم بودم و دیوانه ای در شهر 
آوازه ی ِنام و نشانم را نمی فهمید 
آتش به جان خسته ام انداخت ,معنای ِ
دلتنگی ِآتشفشانم را نمی فهمید 
مانند گل پروردمش در سینه ام اما 
زخم نگاه ِباغبانم را نمی فهمید 
گنجشگ پر زد از دلم با آنکه می دانست 
زندان ِتنگ آسمانم را نمی فهمید 
می خواست تا حرفی بگویم لحظه ی آخر 
اینکه بُریده غم امانم را نمی فهمید
بربام شب واکرد پای مردمانش را 
ماهی که رنج نردبانم را نمی فهمید 
نقش جهانم بود اما درنبود خویش
حال عجیب اصفهانم را نمی فهمید 
 
دامن کشان از پیش روی من گذشت آرام 
پایان تلخ داستانم را نمی فهمید 
#سید_مهدی_نژاد_هاشمی 
@poemnezhadhashemi
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 23:33
برچسب‌ها :